تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


خواجه حافظ شیرازی / ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست  

 
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست


بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست


عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت اب

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.  

M37- خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می

ادامه مطلب  

من دیگه خسته شدم  

من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه پس دلـــــــــم تا كی فضای غصه رو مهمونیه من دیگه بســــــــــــــه برام تحمل این همه غم بســــــــــــــــه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و كم وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خواهم گــناه بی عشقی بیقته گردنم همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط بد و خوبش به شمـــــــا ما که رسیدیم ته خط قربونت برم خدا چقدر غـــــــــریبی رو زمی

ادامه مطلب  

دختری به نام "پ"  

 
دختر کوله ی صورتی اش را روی پایش گذاشت و و گفت چه روز گندیه امروز . پسر بدون اینکه سرش را بلند کند گوشی اش را نشان داد و گفت اینو ببرم تو جدول ردبندی چند پله صعود می کنم. دختر گفت از حرف زدن با من چرا تعجب نمی کنی؟ پسر گفت برام هیچ چیز اهمیت نداره . این آهنگ بی کلام که دوستم فرستاده رو گوش می کنی؟ پسر از بازی خارج شد و آهنگ را پلی کرد .دختر یکی از هدفون ها را از گوش پسر دراورد و زیر مغنعه اش داخل گوشش کرد . گفت اوم قشنگه ها اما من شادمهر رو دوست دارم .

ادامه مطلب  

سندرم مغز بی قرار  

چیزهایی هست که جای خالی آنها درون جمجمه ی غمگینم را نمی توان با هیچ چیز دیگری، برای همیشه، پوشاند. نمی دانم ایراد کار از کجاست. لابد برای بعضی چیزها، هیچ جایگزین هم قیاسی وجود ندارد و یا اگرهم جایگشتی هست، در دسترس من نیست. شاید هم انتخاب ها، شایسته و مناسب نیستند. به هر حال هر چه کردم، تا آن روزنه ی عمیق دردناک مغز بی قرارم را اصلا احساس نکنم، نشد. تمام پیچ و خم ها در مقابل این حجم بزرگ خالی، به بن بست رسیدند. و حالا این آخر آخرین راه من است. کاش

ادامه مطلب  

پادشاه و دختر جوون  

اگه یه روزی یه دختر داشته باشم هر شب این داستان رو براش تعریف می کنم .... 
یکی بود و یکی نبود ....
غیز از خدای مهربون هیچکی نبود ..... 
یه پادشاه بود و یه دختر ....
پادشاه هیچ وقت احساسات خودش رو بروز نمی داد و نمی شد حدس بزنی چیکار 
می خواد بکنه ....
زمان برد تا دختر جون هم بتونه پادشاه رو بفهمه .... 
حتی اگه اولش عصبانی می شد آخرش درکش می کرد .... 
بعد ها نه تنها درکش می کرد بلکه از اون خوشش هم میومد .... 
چون پادشاه هر کاری هم می کرد آخرش کار ردست رو انجام می دا

ادامه مطلب  

 

اومدم بگم که گند بزنن تو همه ی اعتقادات قبلی م  و کوفت و زهرمار. اینقدر همه رفتن ما اینجا وایستادیم زیرپامون علف سبز شد. حیوونا. کوچیک ترین اهمیتی نمیدین به ادم همش به فکر خودتونید. 
من تنهاام، بی کسس، بی یاار، من ناراحت، خسته، پر از گریه و درد، پر از ترس، پر از خشم. اره. :)))
شاهین هر چقدر بگه کجاست ای یار آغوش تو به ولله اکتفا نمیکنهه. 
...
خاطره ی بی فرجام خوبی بود =))))

ادامه مطلب  

 

دو روز تموم منتظر بودم که زندگیم روبه راه شه 
گند خورد وسطش 
خودم با انگشت کج و کوله ام گند زدم
حالا واقعا کجاست؟
++++++++-+++++
من باورم نمیشه همچین غلطی کرده باشم 
لعنت به نگرانی
اخه چرا ؟ چرا اینکار کردم 
الان پشیمونم :((
شاید اگه اینکار نمی کردم از بیخبری بیشتر پشیمون میشدم
 

ادامه مطلب  

 

وقتی دوست دخترِ یه مردی توی جلسه های مهم از اتاق بیرون میادو به تلفن غیر ضروری تو كه هوس لوس بازی به سرت زده با خنده و فراق بال جواب میده.وقتی دوست دختر یه مردی با خنده واست تعریف میكنه كه به خاطر جواب دادن به تلفنای تو نصف حقوقشو برای جریمه گرفتن.بعدهم با مهربونی بهت میگه فدای سرت.وقتی دوست دختر یه مردی روزی ٢٠٠ تا اس ام اس عاشقونه توی محل كار رد و بدل میكنید.و حتی یه دقیقه هم جواب دادن پیامكهات طول نمیكشه.وقتی دوست دختر یه مردی و باهاش میری بی

ادامه مطلب  

....,.....  

در یک شب بهاری مسافر جاده عشق شدیم
بی آنکه بدانیم مقصد کجاست
بی هدف سوار بر اسب خواستن میتاختیم
بی آنکه نام آرزویمان را بدانیم
بی آنکه بدانیم آرزویمان اشتباه است یا . . .؟
هر چه که بود تمام شد
پای این اشتباه .... این اشتباه شیرین ماندم
_ چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم ،
 تمبر و پاکت هم هست ؛ و یک عالمه حرف...
کاش کسی جایی منتظرم بود !!
نیلوفر
 
 
 
 

ادامه مطلب  

 

حکایت فیلم : این دختر و پسر داستان شاهزاده بودند دختر به واسطه ازدواج نکردن با شاه خودش رو زخمی می کنه و جزو اموال شاه می شه یعنی خدمتکار دربار و بعد از مرگ پادشاه هر کدوم از پسرها سر پاشاهی جنگ می کنن، آخر پسر داستان ما پیروز می شه و تاج پاشاهی سرش می ذاره می خواد دختر خدمتکار همراهش در قصر زندگی کنه و به همسری انتخاب می کنه ولی خدمتکار با یک بچه از عشق خودش یعنی شاه، از قصر فرار می کنه و کنار دوستش این کودک رو به دنیا می یاره و بعد از زایمان میم

ادامه مطلب  

 

این جمله رو بارها و بارها شنیدم  منو یاد اون جمله سید جمال اسدآبادی میندازه که گفته :
 به اروپا رفتم اسلام دیدم مسلمان نبود به ایران آمدم همه مسلمان بودند ولی اسلام ندیدم..
می خوام بگم ایراد از مسلمونی ماست نه اسلام ..
یاد دینا افتادم که یه دختر انگلیسی دو رگه بود که ماجرای مسلمون شدنش رو بارها و بارها برای ما تعریف کرده بود و تازه چند سالی می شد مسلمون شده بود اما مسلمون نه در لفظ بلکه در معنا وقتی به پوشش نگا می کردم مخصوصا وقتی می خواست بیرون

ادامه مطلب  

بافته های رنج  

مادربزرگهای ما پای دار قالی حرف هایی میزدند....می گفتند تار و پودی که زن آبستن ابزار زده باشد شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد گرم است و برای زمستان خوب است. فرش دختر مجرد، تیز رنگ است و چشم را میزند. اما همان ها میگفتند که امان از قالی نوعروس و دختر عاشق...نقشش هزار راه می برد آدم را. نقشش غلط است. مرغش سر می کند توی گل و گلش می رود زیر بال و پر مرغ...
"اما عوضش تا بخواهی جان دارد"
از کتاب بافته های رنج اثر محمدعلی افغانی

ادامه مطلب  

پای بزرک _ قلب بزرگتر  

هوا نابهنگام گرم بود . به همین خاطر توقف جلوی مغازه بستنی فروشی امری کاملا طبیعی به نظر می رسید. دختر کوچولویی که پولش را محکم در دست گرفته بود ،وارد بستنی فروشی شد .بستنی فروش قبل از آن که او کلمه ای بر زبان جاری نماید با اوقات تلخی به او گفت از مغازه خارج شده و تابلوی روی در را بخواند و تا وقتی کفش پایش نکرده وارد مغازه نشود. دخترک به آرامی از مغزه بیرون رفت ،و مرد درشت هیکلی به دنبال او از مغازه خارج شد.دختر کوچولو مقابل مغازه ایستاد و تابلوی

ادامه مطلب  

 

من از زندگی تو هوات خسته ام
ازت خسته مو باز وابسته ام
نگو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمیدونم اینجا کجاست
بیا با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگم تو باور نکن
از این فاصله سهممو کم نکن
بهت خیره میشم نگاهم نکن
تو رنجیدی و دل ندادم بری
خودم رو فراموش کردم تو یادم بری
تو یادم بری زندگیم سرد شه
یه روز این پسر بچه ام مرد شه
ولی هر شب از خواب من رد شدی
به هر راهی رفتم تو مقصد شدی
درست لحظه ای که ازت میبرم
تحمل ندارم شکست میخورم
نمیشه تو این خونه پنهون ب

ادامه مطلب  

 

روند رو به افول یک رابطه از جایی شروع می شود که رابطه ماهیت اولیه اش را از دست می دهد. چیزی که انسان ها به شدت دچارش هستند. مثلا رابطه ی همسری-همسری را با کسی شروع می کنید ولی بعد از مدتی دیگر رفتارهای یک همسر را ندارید و صرفا تبدیل به رابطه ی هم خانه ای-هم خانه ای می شوید. بعد به نزد مجردها می آیید و شاکی می شوید که تاهلی بد است و مردها بد هستند و غیره. بعد مجردها می روند رابطه ی دوست دختری-دوست پسری را شروع می کنند. از آن جایی که آن ها هم انسان هستن

ادامه مطلب  

داستان مرد ایرانی در آمریكا  

مردی در پارک مرکزی نیویورک مشغول گردش است. ناگهان می بیند دختر کوچکی مورد حمله یک سگ بولداگ قرار گرفته است. مرد به شتاب بسوی سگ می دود. او موفق می شود سگ را بکشد و جان دختر را نجات دهد. پلیسی که مشغول تماشای این صحنه بود بسوی او می رود و می گوید: شما یک قهرمان هستید، شما فردا می توانید در تمام روزنامه ها بخوانید (یک مرد شجاع نیویورکی جان یک دختر بچه را نجات داد.)
مرد می گوید: اما من نیویورکی نیستم.
پلیس می گوید: اوه پس در روزنامه های فردا صبح می خوان

ادامه مطلب  

در انتظار معجزه...  

گاهاً دیدیم دختر هایی رو که خیلی ساکتن، نه این که حرف نداشته باشن،اتفاقاً خیلی هم حرف دارن برای گفتن؛ انقدی که لیوان لیوان چای خوشرنگ برای مقابله با خشکسالی گلوشون سرباز شده باشن؛ اونم نه هر لیوانی،لیوان دسته دار فرانسوی با همون اصالت! ولی حرف نمیزنن چون دیگه حوصله بحث های طولانیو ندارن... دختر هایی که معمولاً خیره به جایی میشینن و حتی برای جواب دادن به سوالاتتون سرشونو بالا نمیارن و با یه "اوهوم"،"باشه" سر و ته کلی بحث رو هَم میارن. همون دختر

ادامه مطلب  

از سفرهایم  

شهری از توابع طبس بودیم که بافت قدیمی بسیار زیبایی داشت. وارد محله قدیمیش که شدیم قشنگ حس کردم یک ماشین زمان سوار شدم و به عقب برگشتم! یک بافت تاریخی منسجم با همه عناصر یک مرکز محله خوب. 
چیز دیگه ای که برام جالب توجه بود پوشش زنان و دخترای شهر بود که همه بدوووون استثنا چادری بودند و هیچ لکه رنگی توی لباس و صورتشون مشخص نبود. 
با این وضع پوشش دخترای شهر، با اینکه ساده پوشیده بودم و کم آرایش بودم ولی با روسری قرمزم مثل لکه ننگی بر دامان شهر تاب م

ادامه مطلب  

6  

اومد پرسید میبینیش ؟
میخواستم بگم میتونم نبینم ؟! میخواستم بگم میشه صداش تو خونه بپیچه و من بشینم تو اتاقم ؟ میخواستم بگم با هر بار دیدنش فقط از خودم میپرسم من با خودم چی کار کردم ؟ تمامم رو گذاشتم برای آدمی با این فاصله ؟ انقدر دور ؟ الان تمامم رو از کی باید پس بگیرم ؟! از کارگردان ؟ از خودش ؟ از رفیق جانانش ؟ از خودم شاید باید پس بگیرم ... ولی خودم کجاست ؟ خودم که تمامش رو داده ... خودم نیست که تمامم رو ازش پس بگیرم ! وجودم رو !!
میخواستم همه ی اینا ر

ادامه مطلب  

باد شمال  

باد سرد که می وزد آدمها و شاید زنها دوست دارند که به درون خانه ها بخزند.کنار سماور بنشینند.یک چای داغ برای خود بریزند.کتاب به دست بگیرند و برای خود یک داستان بخوانند.اما این آرزو در عمل کمتر جامه ی عمل می پوشد.قانون این است که همیشه یک نفر پیدا شود و بی خبر از افکارت خلوتت را به هم بزند.این قانون طبیعت از سالهایی که یک دختر دبیرستانی بودم تا به امروز همراهم بوده است.آن روزها وقتی کتاب و مجله می خواندم اولین کسی که اعتراض می کرد.مادر بود.به نظرش ک

ادامه مطلب  

دلم خیلی شکست  

دلم خیلی شکست از بی وفایی
من مغرور و خودخواه نبودم فقط تنها و بی حامی بودم از تو عشق، حمایت و محبت می خواستم...
از تو خواستم چون اولین نگاهت به نگاهم، نرم لطیف مثل گلپوش نرگس، بی ریا و پر از احساس انگار تاجی زرد از جنس طلا؛ نه طلا نبود از جنس تاج گل نرگس، بی مانند و خوش عطر و زیبا؛ افسوس از بی وفایی تو، تمام اون احساس ها کجاست؛ عمر عشق تو هم مثل عمر گل نرگس کوتاه بود فقط می خواستی مثل گل نرگس عاشقم کنی؛ ببین چی کار کردی و چی گفتی که دلم شکست و بی وفا

ادامه مطلب  

24.  

آیا مهمه ک اینجا رو کردم پر از انرژی منفی؟!
منی ک هستم سرشاره از انرژی منفی!
آیا لازمه اینجا هم مث خیلی جاها من اون دختر پر انرژی خندون و سرخوشی باشم ک انگار از سهم غم توی دنیا هیچی بهش ندادن؟!
بذار باشم چیزی ک هستم!
و الان دختری هستم ک خیلی خام از نگرانی اتفاقی ک برای دوستش ممکنه بیوفته داره می ترکه!انگار نمیدونه دوستی چیه!انگار نمیدونه دوستی ها چ جوری تموم میشن!
و نگرانه و هی پیش خودش تکرار میکنه:نمیخام داغون تر بشه.اگه داغون شد چجوری بهونه جور

ادامه مطلب  

خانه ی دوست کجاست؟  

تنهایی سخت و آزار دهنده است اما سخت تر و تلخ تر از تنهایی،زمانی است که سعی کرده ای هر طور که شده آن را نادیده بگیری! اینکه  به گذشته ات نگاه کنی و ببینی که از همان کودکی و  روزهای دبستان همیشه حس  تنها بودن داشته ای  و کمتر زمانی لذتِ داشتنِ دوست را تجربه کرده ای حس خوشایندی نیست. ناگوارتر و ناخوشایندتر از آن، اتلاشی بوده که همیشه داشته ای تا به خودت بقبولانی که تو هم دوستانی داری، دوستانی  که هیچ وقت نبوده اند...
 
آخر همه ی گفتگوهای درونی ات ه

ادامه مطلب  

اصلا رقیه نه ، مثلا دختر خودت ...  

 
اصلا رقیه نه ، مثلا دختر خودت ؛
یک شب میان کوچه بماند ،چه میشود ؟؟؟
اصلا بدون کفش ،توی بیابان ،
اصلا رقیه نه ، مثلا دختر خودت ؛
یک شب میان کوچه بماند ،چه میشود ؟؟؟
اصلا بدون کفش ،توی بیابان ،پیاده نه !!!
در راه خانه تشنه بماند ،چه میشود ؟؟؟
دزدی از او به سیلی و شلاق و فحش ،نه !
تنها به زور گوشواره بگیرد ،چه میشود ؟؟؟
گیریم خیمه نه ،خانه و یا سرپناه ،نه !
یک شعله پیرهنش را بگیرد ، چه میشود ؟؟؟
در بین شهر ،توی شلوغی ،همیشه ،نه !
یک شب که نیستی ،به

ادامه مطلب  

درد و دل  

چند وقتیه به اینجا سر نزدم و چیزی ننوشتم ....
خیلی چیزا تغییر کرده .. بزرگ تر شدم ..تجربه های زندگیم بیشتر شد ...
نمی دونم حتی اینجا می نویسم کسی می خونه یا نه اما حداقلش می دونم که جای خوبیه واسه خالی کردن خودت ...راستش همیشه کسایی که می نوشتن رو مسخره میکردم و نه اهل شعر بودم نه نوشتن اما هر چی بزرگ تر شدم دیدم جقدر نوشتن هرچی تو ذهنته کمک میکنه تا خالی شی.. راستش فکر میکنم همه وقتی جوونن و عاشق می شن خیلی کم شده به سرانجامی برسن اما چقدر همین عشق های

ادامه مطلب  

دختر بودن....قشنگه...  

دخترا زود عاشق میشن...
با یکم محبت زود دل میبندن...
عمیق...
محکم...
دلشونو هزار بار هم که بشکنی...
برای هزار و یکمین بار تو رو میبخشن و بهت فرصت میدن...
این احساس اسمش خریت نیست...
عشقه ....
تویی که به احساس پاک یه دختر میگی خریت...
تو چی میدونی از قشنگی این احساس دخترونه؟؟؟
دخترا عاشق که باشن...
دیوونگی میکنن.... دیوونگیای قشنگ و خاص...
تنهاشون بذاری بازم عاشقت میمونن...
بازم به عشقت نفس میکشن...
بازم با خیالت زندگی میکنن...
بازم نگرانت میشن..
بازم شبا قبل از خو

ادامه مطلب  

15  

یه پسر که گریه بکنه میگن ضعیفه و فلان
یه دختر که گریه کنه 0000هیچی0000
اما من از گریه ی دخترا متنفرم.
احتمال میدم که از اشک ریختنشون خوشم بیاد.
دیگهمیخوامبرمبمیرمازاینکهحرفایدلممبادروغمیگم
متاسفمممکنههمشدروغنباشهولیباخرفایدلممرودروایسیدارمپاییزدارممیامسراغ
تهمونجاوایسادلمبراتتنگشدهیکمبرامخاطرهجمعکنحالمبدهشمعاروشنگوشهیتاقچهنشسته
گلدونحرفایقلبمبهزیربارونوقتیکهچترهستمیشههمدممبهزیربارونحالافقط
یهدستکمدارمدستیکهچتروبگیرهروی

ادامه مطلب  

یک هفته گذشت  

نی نی کوچولو میبینی به همین زودی یک هفته گذشت تا من بیام و برات بنویسم. چهارشنبه پیش خبر دادن که عمو غلام فوت شده و من بلافاصله رفتم شاهرود. وقت میشد یه کوچولو بنویسم ولی خوب تنبلی کردم. دیروز برگشتم ولی باز یادم رفت بنویسم برات نی نی جون. اما امشب دیگه یادم نرفت و الان ابنجام عزیزم.
دیروز مامانی هم با بابابزرگ، مامان بزرگ و دایی رضا رفته بودن ارومیه و یه مقدار خرید کردن. مامانی برای خودش کفش و شلوار خریده.
امروز مامانی می گفت داوودی فر معلوم نی

ادامه مطلب  

32  

بعضی وقت ها با خودم فکرمیکردم چرا تو یه مبحثی یهو میگن"دختر است دیگر"؟ خب معلومه دیگه تو همه چی از ظاهر قضاوت میکنند
یه متنی رو میخونند و هر جاش براشون سنگینه میگیرند در صورتیکه اگر کامل میخوندند میفهمیدند که فکاهی و نقادی-اگر سوادتون میکشه بهش میگن هجو اجتماعی-

ادامه مطلب  

نمیخوام!  

من هیچی بلد نیستم,هیچی... ی دختره خل ه شیطون ه مغرورم ک هیچی بلد نیست و فقط آدمای دور و برشو پر میده.. رفتم پیج دوس دختر محمد,انصافا و وجدانا دختره سبزه تیره تیره س,دماغش کشیده و بزرگه اما ب خودش میرسه,از محمدم بزرگتره ها ولی رفتم دیدم کاری کرده ک واسش تند تند چیز میز کادو خریده,ی ساعت خریده برده واسش با دوتا حلقه بعدم نوشته ماهگردمون مبارک! 
عکسای محمدو رو پروفایلش تو تلگرام میزاره! این دختر ننه بابا نداره؟ نداره ک بگن اینا عکسای کیه گذاشتی؟ حال

ادامه مطلب  

دختر انار !  

 3 ماه فاصله بوده تا به دنیا اومدنِ من ؛ 
تو یه مهمونی یکی از  خانوما ( از فامیلای بسیااار دور) وقتی مامانو با من! می بینه میاره یه انار بزرگ میده دست مامان، میگه مخصوص توئه! مامانم میگف خوشم اومد از این کارش :) داشته انارو میخورده که چن تا دونش میفته زمین.. همون خانم میاد و اون چن تا دونرو برمیداره و میشوره و دوباره میده به مامان و میگه نذار حتا یه دونه از این انار بیفته زمین که نینی تو راهیت مث دونه انار شه!
مامان چن دفه ای این داستانو برام تعر

ادامه مطلب  

1090.متولد آبان ۹۵  

از نظر من جذاب ترین و هیجان انگیر ترین بخش از ماجرای متولد شدن یک نوزاد،انتخاب اسمش است.
پیش خودم حدسهایی میزنم و ته دلم میخواهد در نهایت اسمی بشنوم که غافلگیرم کند.
سه روز پیش دختر کوچولویی در فامیل مادری متولد شد.
اسمش را گذاشته اند ، فردوس!

ادامه مطلب  

امروز من  

صبح ساعت یک ربع به هشت با صدای هشدار گوشی بیدار شدم . صبحانه آماده کردم و حمید رو بیدار کردم .‌ هر روز ساعت یک ربع به نه میره شرکت . پشت میز نشست و بدون حتی یک کلمه شروع به خوردن صبحانه کرد . لباساشو پوشید و خداحافظ ! همیشه حرف نزدن دیگران ناراحتم میکرد . شاید من خودم خیلی ساکت باشم اما سکوت دیگران رو مخصوصا کسایی که دوسشون دارم رو نمیتونم تحمل کنم . من حمید رو با همه ی بداخلاقی هاش دوست دارم ... و یقین دارم آدم تو یه همچین شرایطی هم میتونه خوشبخت با

ادامه مطلب  

پسر طبقه دومی !  

همسایه پایینی مان دو هفته است که به خانه مان اسباب کشی کرده . اغلب اوقات به خاطر خصلت اجتماع گریزی ای که دارم ، همسایه های مان را نمی شناسم . مثلا همین دختر طبقه ی چهارمی . یک سال و نیم است که همسایه مان است و من فقط او را در حد یک " دختر طبقه چهارمی " می شناسم . 
داشتم میگفتم . امروز که ناراحت و مستاصل به کتاب بافت شناسی ام زل زده بودم ، یکهو پسر طبقه ی دومی زد زیر آواز و صدای گیتار و آوازش به گوش ِ من ِ کنار ِ پنجره رسید . اولین بار بود که شنونده ی یک

ادامه مطلب  

دریاچه قو  

چند سال پیش پسرکی دیوانه وار عاشق شد، وقتی که تنها ده سال داشت، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودش بزرگتر بود.اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه دوران کودکی پسرک زنگ خونه اونارو میزد، اونم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفت پایین و درو واسش باز میکرد، اونم میگفت: ممنون عزیزم پیرزن همسایه چندماهی داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد می

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1